این روزهای یلدا خانوم
دخترم
ماشالا هر روزت با روز قبل فرق داره و روز به روز داری بزرگتر میشی 
تا دیروز وقتی دمر میشدی روی آرنجت سر و سینه ات رو نگه میداشتی و با زحمت خودت رو جلو میکشوندی اما حالا گاهی ساعدت رو میکشی و روی کف دستت میمونی و گاهی زانوهات رو زیر شیکمت جمع میکنی و خودتو جلو میکشی اگه چیزی مد نظرت باشه هر طور شده خودت رو بهش میرسونی و اگه هم نباشه دور خودت میچرخی و کلی ذوق میکنی 
دردلثه هات خیلی اذیتت میکنه به هر چیزی چنگ میاری و تو دهنت میکنی تا گازش بگیری
دندون گیرایی که برات گرفتم انگار برات کافی نیست برای همین ریشه ی شیرین بیان رو برات خیسوندم و دادم دستت شاید کمکت کنه و تا حدودی راضی بودی 
امروز برات یه سوپ ساده با برنج و مرغ درست کردم خوشت اومدو خوردی البته هنوز هم میلت میکشید اما گل مامان زیاد خورده بودی ترسیدم به معده ی کوچیکت فشار بیاد برای همین بقیه شو وقتی بیدار شدی بهت میدم بخوری 
گوشی تلفن رو دیگه دستت میگیری و تا چند روز پیش صدا رو که میشنیدی به گوشی نیگاه میکردی اما حالا مثل یه خانوم اونو دستت میگیری و از دهنی میخوای صحبت کنی و از گوشی هم گوش میدی و گاهی نگاهش میکنی .. اما دیگه میدونی تلفن چیه 
عاشق لپ تابی قربونت برم وعاشق میز کار و وسایل بابایی ...

از پارک رفتن لذت میبری از ماشین سواری خوشت میاد و دست از پنجره ی ماشین میگیری و با اشتیاق به بیرون نگاه میکنی قربون چشات برم مامانی

یه مدته خیلی احساس خستگی شدید دارم شاید از بیحال بودن پستی که ذاشتم معلوم باشه نخواستم دیر بشه و چیزی رو فراموش کنم برای همین با این حالم اومدم و همه چیز رو برات یادگاری نوشتم دخترم
الان بغل بابایی مست خوابی و داری خواب خوش میبینی عزیز مامان 
امیدوارم همیشه سلامت باشی و خندون
و ما هم بتونیم محیط شاد و آرومی رو برات فراهم کنیم عزیز دلم
بعدا نوشت:
از هنر دستات بگم که با انگشت شصت و اشاره سعی میکنی اجسام رو بگیری
چیزایی رو هم که میگیری باشون کمی بازی میکنی و اونا رو رها میکنی و با دست وپا زدن و صدا درآوردن از من میخوای اونو بهت بدم و بازهم....

از طرفی هم داری تلاش میکنی که بشینی طوریکه وقتی میخوابونمت سر و سینه و پاهات رو میکشی بالا و روی باسنت میمونی حالت وی شکل میگیری اما چون تعادل نداری بلند بشی دوباره رو به پشت میخوابی 




این روزهای یلدا خانوم
